خنده ی خورشید


 




                            خودم عاشق این عکسشم و اسمشو گذاشتم: خنده ی خورشید    

فکر می کنم از اون دسته عکساییه که آدم با دیدنش بی اختیار لبخند میزنه

                                

                            کراواتت کجه آقا 


مسعود داشت ازش عکس می گرفت و هی می گفت به دوربین نگاه کن ولی او بازیش گرفته بود و به من نگاه می کرد. واسه اینکه حواسشو پرت کنم گفتم دستتو بکن تو جیبت اگه نمی دونی جلوی دوربین چکار کنی. کرد اما بازم به من زل زد. همگی بعد از این عکس با هم خندیدیم.

خیلی ازش عکس می گرفت. گاهی با ژست گاهی طبیعی که بهرحال همشون برای من قشنگ بودن 


منبع این نوشته : منبع

پناهگاه یا شکنجه خانه؟!

نهایت "آزار عاطفی"


http://tajavozmamnoo.blogfa.com/


با خواندن این خبر، تمام تن و روحم درد می کند... نمی فهمم چطور یک انسان می تواند با چسب حرارتی دهان یک دختر بچه را ببندد تا نتواند موقعی که او را شکنجه می کند، فریاد بزند!؟

چطور می تواند با تبر کوچکی دندان یک نفر دیگر، بخصوص یک دختر بچه ی بی گناه را بشکند یا به سر برادر کوچکش بکوبد؟!

چطور یک ماه دست و پای او را به میله های آهنی پشت ساختمان و در آفتاب داغ تابستان ماهشهر ببندد و بتواند فراموش کند که یک انسان است و قرار است قلب داشته باشد... 

آیا این فقط شامل سه فرزند قبلی همسرش می شده یا دو فرزند خودش هم بی نصیب نمی ماندند؟

***


خدای من... داغونم دوستان. نمی تونم فیلم رو بذارم وگرنه شنیدن صدای دخترک و جگرخراشی دیدن جای زخم ها کافیه تا یک عمر یادت نره چه دیدی... بدتر اینکه این زن بی دل، با گذاشتن ضمانت، به جای انتقال به یک بیمارستان روانی،  از زندان آزاد و به نزد دو فرزند خودش برگشته!!! 

هیچکس توی اون دادگاه فکر نکرده این خانم مشکل روانی داره و معلوم نیست چه بلایی سر اون دوتا طفل بیگناه بیاد!؟

و یک پدر چقدر می تونه سنگدل و بی احساس باشه نسبت به بچه هاش که سکوت کنه و اجازه بده این شکنجه ها ادامه پیدا کنه؟


تنها دلخوشیم اینه که در پایان فیلم اعلام شد عموی بچه ها، هر سه را به فرزندی پذیرفت.


منبع این نوشته : منبع
فرزند ,شکنجه ,فرزند خودش

باز هم چریکه تارا

امروز موفق شدم فیلم را ببینم. 

این فیلم در سال 1357 با کارگردانی بهرام بیضایی و بازی خوب و بسیار قوی سوسن تسلیمی، منوچهر فرید و مهین دیهیم و چند هنرمند دیگر ساخته شد اما اجازه پخش به آن داده نشد. 

فیلم بسیار عمیق و پر محتوایی که از سنت های پوسیده ی قومی، تاریخ، عشق  و گذران زندگی های متفاوت سخن می گوید. راستش یاد شاهکار محمود دولت آبادی افتادم . کتاب خوب و کامل "کلیدر" اما در حد خیلی خیلی خلاصه تر. (اصلآ منظورم این نیست که محمود دولت آبادی از این فیلم اقتباس کرده است) اوایل فیلم صحنه ها کمی طولانی بود اما باعث نمی شد حوصله ی بیننده را سر ببرد. تو را به عمق داستان دعوت می کرد، به اینکه به کُنه موضوع بیشتر و عمیق فکر کنی. ترا کنجکاو می کرد برای دیدن صحنه ی بعدی...

تمام بازیگران با دقت انتخاب شده بودند و بازی ها همگی خوب و بی نقص بودند. حتی دو بچه ی خردسال!

یادم هست وقتی سی ـ چهل سال پیش منوچهر فرید و گاهی مهین دیهیم در فیلمی نقش منفی داشتند، آنچنان خوب از عهده ی کار بر می آمدند که تماشاگران از آنها نفرت به دل می گرفتند! علنآ می گفتند: از منوچهر فرید بدم میاد... مهین دیهیم خیلی بدجنسه و.. نکته ای که یک تماشاگر خوب هرگز نمی گوید. بلکه متوجه هست که این اثر روی روح و روان آنها را  با دیدن نقشی که هنرمندان بازی کرده اند، باید به حساب قوی بودن بازیگری بگذارند و نه منفی بودن شخصیت اصلی او!!!

این فیلم یکی از فیلم های خوب ایرانیست که تا بحال دیده ام فقط متآسفانه با کیفیت خیلی بد. 

تماشاگر مدام تصاویر را از دست می دهد و این موضوع روی اعصاب بیننده می رود. بخصوص اواخر فیلم که تلفیقی بود از سینما و تئاتر. من شیفته ی این چنین صحنه ها هستم.

بازی چشمگیر سوسن تسلیمی در این فیلم نیز قابل تحسین است. همیشه برایم یکی از بهترین ها بوده و هست.  من او را با فیلم "باشو، غریبه ی کوچک" شناختم. 

در نظر دارم نمایشنامه های او را گوگل کنم و همه را ببینم چون می دانم تئاتر زیاد کار کرده و بازی او را خیلی دوست دارم و بخصوص می دانم سناریوهای ضعیف را بازی نمی کند.


اینها را گفتم و یادم افتاد به نظر خواهی که در یوتیوپ در مورد سریال شهرزاد خواندم که نود درصد مردم نظرشان این بود که شهرزاد حق قباد بود... مرده شور این اکرم رو ببرن... فرهاد رو بکشن راحت میشیم... این دیگه کیه؟ اون دیگه چرا؟ حالا چرا این بچه دار شد، خب بچه ی اون یکیو بزرگ می کرد و...

متوجه نیستند که اینها هنر یک بازیگر را می رساند یا واقعآ آنقدر ساده لوح هستند که فیلم را با زندگی واقعی قاطی می کنند؟ چنین واکنش هایی در قرن بیست و یکم حتی از طرف بچه ها هم دیگر قابل باور نیست.


منبع این نوشته : منبع
فیلم ,بازی ,خیلی ,صحنه ,کرده ,مهین ,منوچهر فرید ,مهین دیهیم ,دولت آبادی ,محمود دولت

چرا وقت می گیری آخه؟!

امروز رفتم برای مزدک رویه ی لحاف بخرم. دیدم یکیشو در حد فضا ارزون کردن! 

پشتشو می خونم، نوشته:

توی ماشین لباسشویی نندازیدش.

در خشک کن نیندازید.

نچلونیدش.

اطوش نکنید!

با آب گرم نشوریدش.

قبل از استفاده حتمآ بشوریدش (!؟)

کنارش آتش نباشه مثل سیگار، فندک و کبریت و...

انداختمش تو قفسه و با خودم گفتم، یه جمله مختصر بنویس: یکبار مصرف و تموم! پُلی اِستر خالص بود و نمی دونم کدوم احمقی رویه ی لحاف رو از این جنس درست کرده بود... البته می دونما... ساخت چین بود.


منبع این نوشته : منبع

28 اردیبهشت سالروز خیام

شعر حکیم عمر خیام بر دیوار  دانشکده پزشکی مایو کلینیک آمریکا :


تُنگی میِ لَعل خواهم و دیوانی

سد رمقی باید و نصف نانی

وانگه من و تو نشسته در ویرانی

خوشتر بُوَد آن ز مُلکَتِ سلطانى



ببخشید که من یه روز تاریخ رو به تقویم فارسی دیر حساب کردم


منبع این نوشته : منبع

یک خبر خوب و گزارش دوم

دوستان

یکی از اقوام آناهیتا بقیه ی مخارج رو  تقبل کرده هرچند بیشترشو شما چند نفر تآمین کردین

دست همگی درد نکنه

از این ببعدشو ایشون تقبل کرده

لطفآ دیگه پوال به این حساب واریز نکنید

نهصد هزار تومان بوسیله شما دوستان جمع آوری شد. 

مبلغ هفتصد هزار تومان دستی و نقد به رویا تحویل داده شده و بقیه نیز خرج خریدن گوشت و مواد بهداشتی برای یکماه شده که از آناهیتا از این بابات متشکرم


ممنون از همگی شما و همتتون


منبع این نوشته : منبع
هزار تومان

دلم می خواست...

امروز برای مهربانو نوشتم: دلم یه نوشته یا خبر خوب، یه بغل یا هر چیز خوب می خواد...

و بعد طبق عادت هر روز به سراغ نوشته های خوب شیرین رفتم و سورپرایز شدم! او بخاطر من نوشته بود:


در آغوش، قشنگ ترین حرفهای دنیا نهفته اند. مثل:

من اینجا هستم، نگران نباش، همه چیز می گذرد.


یک آغوش مخصوص برای نسرین عزیز



با این نقاشی فوق العاده زیبا که سمبل "من هستم" بود. سمبل "مهر"، "دوستی"، "تنها نیستی" و هر چیز زیبای ممکن انسانی


دیگه شک ندارم امروز آنژیوگرافی قلبم خوب میگذره

مرسی شیرین جون

و


ممنون دریا دلم که همیشه کنارم بودی و هستی



شش ساعت بعد:

الآن رسیدیم خونه. مزدک تنهام نذاشت...

آنزیوگرافی قلب خیلی ساده تر از اونی بود که فکرشو می کردم. اصلآ نفهمیدم وقتی مرحله ی دوم که سیم رو وارد رگ و قلبم می کرد. فقط بعدش سردرد شدیدی گرفتم که الآن دوتا پنادول می خورم و یه کم می خوابم و خوب میشم. گفت من چیز خاصی که مشکل ساز باشه ندیدم ولی باید متخصص ببینه و گزارش بده به دکترت. 


دوستتون دارم، بخصوص مهربانو، شیرین، نگین، مینو و فهیمه عزیزم


منبع این نوشته : منبع
نوشته

سرما از راه رسید!

امروز صبح که بیدار شدم برای اولین بار دریچه ها را بستم. سرد بود! 

تا دیروز انگار هنوز به وسط پاییز نرسیده بودیم و حالا... دلم بخاری و رنگ قرمز شعله های بخاری را می خواهد... 

از گرما بیزارم و تحملش را سختتر می دانم اما از سرما نیز... دلیلش را می دانید، دردهای لعنتی مفصلی.

یکی از دلیل های دیگرش وجود آدم های بی خانمانی است که تا چند سال پیش در استرالیا وجود نداشتند ولی متآسفانه هر سال بیشتر می شوند. باوجود حمایت دولت و حقوق در حد یک زندگی خیلی ساده برای بیکاران، باز هستند کسانی که همان حقوق را ترجیحآ به خرید مشروب و مواد مخدره اختصاص می دهند و شب ها گوشه ه دیوارها یا ایستگاه های ترن و نیمکت های اتوبوس می خوابند.

معمولآ کثیف و ژولیده، چند کیسه ی بزرگ وسایلشان را از این خیابان به آن یکی حمل می کنند.

نظر دادن به پست اینبار مینو و بهمن سرگرمی  جالبی بود برایم.

امیدوارم حال همه ی دوستان گلم خوب باشد.


منبع این نوشته : منبع

دوستان یاری کنید

می دونم خیلی ها بخاطر اخاذی کردن دیگران دروغ میگن. ولی از وقتی پست " درخواست کمک "نقل قول" از مهربانو رو خوندم، حس کردم زن داستان که اسم مستعار رویا رو داره، حقیقتآ به کمک نیاز داره و در شرایط بسیار بدی با بچه هاش داره دست و پا میزنه. به آناهیتا اعتماد داشتم چون قبلآ هم با نگین برای بچه های کار خیلی کمک کرده بود و چند مورد دیگه. 

مهربانو هم که از نظر اعتماد و اعتبارش، همه صد در صد بهش اطمینان دارن و من علاوه بر اون، همیشه بالیدم که از دوستان نزدیکش هستم. 

رویا، 

این زن تنها با روح و روانی پر از زخم تجاوز، ازدواج اجباری در سن سیزده سالگی و بیوه شدن در هجده سالگی و کوچ و غربت و بیماری دخترک اش که دکترها فهمیدند به سرطان مبتلا شده، جایی برای نفس کشیدن نداشت که شانسی به آناهیتا برخورد میکنه و آناهیتا هم به مهربانو رجوع کرد. که با اعتبار مهربانو و لطف بزرگ یکی از خوانندگانش، پنج میلیون تومان رهن یک سوییت براش فراهم شد. 

با کمک بی شائبه ی مینوی عزیز و خود آناهیتا و دوستانش، وسایل زندگی جمع و جوری که نیازهاشونو فراهم کنه هم جور شد. حتی آناهیتا شغل مناسبی هم برای رویا فراهم کرد که جای تشکر داره.

 اما حالا من یک سوال داره مخمو می خوره و شبی نیست که به این موضوع فکر نکنم. 

 تا یک ماه دیگه که خبری از حقوق نیست، درسته؟ حالا با برداشتن رحم و مقداری از کبد دخترک جوان، او به پنج جلسه شیمی درمانی نیاز داره که حداقل هر جلسه دویست هزار تومان هزینه ی داروشه. 

علاوه بر اون، هزینه ی غذا، آب و برق و هزینه های حاشیه ی زندگیشون تا یکماه باید تآمین بشه.

فکر کردم با شلوغی زندگی مهربانو، منهم سهمی داشته باشم و چند سطری بنویسم تا اگر کسی امکان و شرایطشو داره، برای یکماه هزینه ی گذران زندگی و هزینه ی داروهای این دختر بی گناه کمک کنه تا لااقل اونا دغدغه ی پول رو نداشته باشن. 

در صورت تمایل و توانایی شما در هر حد، من شماره حساب رو براتون میذارم.

روش فکر کنید و اگه می تونید، نه نگید لطفآ و اگه تونستین یه خبر بدین.

بذاریم لااقل مشغله ی کمبود مالی رو برای یک ماه نداشته باشن تا راه بیافتند.



منبع این نوشته : منبع
هزینه ,آناهیتا ,زندگی ,فراهم ,مهربانو ,نداشته باشن ,نیاز داره

سلامی نو به زندگی و شما دوستان خوبم

این روزها قدر داشتن پسر گلم را خیلی بیشتر می دانم. هر چه باشد، موقع سختی هاست که سنگ آسیاب ها خودی نشان می دهند و یک ماه گذشته، می توانست برای من یک جهنم واقعی باشد و بس. اما وجود مزدک، ناجی خوبی بود برای ایستادن دوباره. برای یکبار دیگر از پل طنابی پاره ی عبور کردن از دریای خاطرات. 

همچنین داشتن چند دوست خوب و نازنین که قدرشان را می دانم.

همه می دانید داشتن عزیزی که بتواند همانطوری که هستید شما را بپذیرد، در کنارتان بایستد و دوستتان داشته باشد، چه احساس خوشایندیست. و من حس می کنم خوش شانس ترین و خوشبخت ترینم.

همیشه به مزدک می گویم که چقدر دوستش دارم، نور زندگی ام هست و به او افتخار می کنم. دیشب یکی از آن شب ها بود. 



مثل هر انسان و جوانی، اشتباه های کوچک و بزرگی داشته که در هر زندگی و شخصیتی اجتناب ناپذیرند. هر کداممان بنوعی. اصلآ بدون اشتباه که تجربه ی زندگی بدست نمی آید. روزگار آدم می شود یک صفحه ی خالی و سفید... حتی سفید هم نه. هر چه باشد سفید هم برای خودش رنگیست و جایگاه خوب خودش را دارد. 

اما قبول دارید در بعضی انسان ها، همیشه خوبیشان بیشتر از جنبه های منفی شان هستند؟ آنقدر خوبیشان پررنگ است که لغزش هایشان هم به راحتی فراموش می شوند. مزدک یکی از آنهاست و این را نه بخاطر این می گویم که پسر یکی یکدانه ام هست. بلکه دیگران هم درباره ی او همین نظر را دارند.

او بهترین موجودیست که می توانست به زندگی من روح و نور بپاشد و از این لحاظ همیشه سپاسگزارم


قدر داشته هایمان را بیشتر بدانیم که بقیه همه کشک اند و بس! 



منبع این نوشته : منبع
زندگی ,داشته

به احترام شما

دو روزه که خانمی برای من پیام خصوصی می نویسه و منفی فکر میکنه در مورد جمع کردن کمک مالی برای رویا.

حق با ایشونه، نه من می تونم با اطمینان بگم رویایی وجود داره و نه خوبی ها رو به اندازه بدیها دیدیم که بخوایم نادیده اعتماد کنیم.

ایشون پرسیده من چقدر از آناهیتا که حساب به نامشه اطلاع دارم و چند درصد امکان میدم رویا یی وجود داره با دوتا بچه ی بی پناه.

من آناهیتا رو تا بحال ندیدم و رابطه ام با او در حد چند ساعت گپ و چت بوده. اما عکسایی برام فرستاد که خانواده شو معرفی کنه که مشخص بود وضع مالی خوبی داره و این پول ها برای او ارزش چندانی ندارند. او را از کارهای خیری که برای بچه های کار در شیراز با همکاری نگین عزیز خودمون کرد و یکی دو بار از طریق وبلاگ مهربانو و جریاناتی که کمک کرده بود می شناسم و بس. پس می تونم بگم که :

بنده قلبی اطمینان کردم ولی خب هر کسی به نحوی انتخاب می کنه و این جور موقع ها گام بر می داره.

آناهیتا گزارش خرج کمک قبلی مهربانو را در اختیار من و مهربانو گذاشته تا شما بدونید پولی که بار قبل دادید چطور خرج شده. البته با کمال خوشحالی این کار رو کرد چون ما هم می دونیم این گزارش دادن در مقابل کمک شما، عادی ترین کاریه که آناهیتا می تونه بکنه اونو درج می کنم.

ضمنآ شما آدرس نذاشتین من جواب شما رو بدم. بروی چشم. من شخصآ دوست خیلی بی طرف و مطمئنی بنام  فهیمه دارم که قبول کرده به عنوان مددکار اجتماعی در اولین مرحله شیمی درمانی دختر رویا شرکت کنه و برامون ازش خبر بیاره. بعد از خبر آوردن او، من جوابگوی سوال دیگه ای نخواهم بود و کار خودمو می کنم. شما دوست داشتید کمک کنید دوست نداشتید انتخاب با شماست.

آناهیتا یک میلیون تومان کمک نقدی جمع کرده بود و با اعتبار مهربانوی گلم، چهار میلیون و هشتصد و ده هزار تومان در عرض دو سه روز جمع شد. خرج ها به ترتیب از این قرارند:


100 هزار تومان برای اجاره ی موقت اتاق با وسایل تا رهن خانه صورت بگیرد

5 میلیون تومان رهن سوییت برای یکسال

200 هزار  تومان دارو در دو مرحله

150 هزار تومان مواد غذایی

300 هزار تومان دستی برای مخارج یک ماه آینده

و مقداری هم خرج لباس و پوشاک مورد نیاز شده


لطفآ در نظر داشته باشید که من صد در صد بهتون حق میدم که بخواید اطلاع داشته باشید تا مطمئن بشید کمک برای کاری که عنوان شده، خرج شده و میشه و من احساس مسئولیت کرده و اینبار که ناپرهیزی کردم، تا آخر این موضوع خواهم رفت و سوالاتتون رو بی جواب نخواهم گذاشت.

از بار بعدی هم میذارم به عهده ی توانای خود مهربانو

اصلآ فکر نمی کردم اینقدر انرژی بگیره این کار. بازم خسته نباشی مهربانو جانم


منبع این نوشته : منبع
تومان ,آناهیتا ,هزار ,کرده ,مهربانو ,رویا ,هزار تومان ,داشته باشید ,میلیون تومان ,وجود داره

بنیاد یارا

 هفت ساله که در ملبورن کانال تلگرام و سازمانی افتتاح شده به نام سازمان بنیاد یارا که در شهرهای مختلف از جمله سیدنی هم شعبه داره.  این سازمان که با یاری ایرانیان مقیم اینجا درست شده، فعالیت های زیادی داره. اوایل مردم می گفتند: ما خودمون کسانی هستن که از نزدیک دیدیم و می شناسیم و ترجیحآ مستقیم کمک می کنیم. چون روراست بگم اعتماد کردن در مورد این مقوله همیشه سخته. اما این انسان های شریف ناامید نشدند و هر کمکی به هر ناچیزی رو با گزارش دقیق و با نشون دادن رسید پرداخت بدون اینکه کسی ازشون بخواد، اعتماد مردم رو بخوبی جلب کردند.

از بیزینس های کوچک و بزرگ براشون راهی پیدا شد. مثلآ من براشون پیام دادم که به اندازه دویست دلار برای کسی که  نیاز داره پرده می دوزم اما پولشو به حساب شما واریز کنه. خیلی از بیزینس ها این کار رو کرده بودن و من از اونا یاد گرفتم. البته هنوز کسی بمن مراجعه نکرده، شاید بزودی چون زمستون از راه رسیده.

زلزله ی کرمانشاه، یکی از موردایی بود که خیلی خوب تونستن جمع کنند و بوسیله افراد داوطلب در اون محل، کارهای اساسی انجام بدن.

یا مثلآ در لرستان، برای خریدن مینی بوس برای بچه مدرسه ای ها یا ساختن کتابخونه یا چیزای دیگه برای سیستان و بلوچستانی ها وووو 



اما، بدون اینکه مثلآ من بیام بگم : من از کجا بدونم پولم بدستشون رسیده و برای اونا خرج شده، اول گزارشی میدن بابت اینکه چقدر هزینه ی آجر، خرید کتاب، موکت ووو شده و بعد بلافاصله بعد از انجام کار کپی رسیدی که خرج شده، توی کانال تلگرامشون منتشر میشه. همراه  با عکس.

مثلآ بچه های خوشحالی که بجای کیلومترها راه پیمایی در جاده های خاکی بخصوص تو زمستون، با مینی بوس راهی میشن. 

یکی از کارهای دیگه شون، این بود که توالت و دستشویی مدرسه ای که توالت ها خراب بود. یکی نصفه (!!!) بود یکی اصلآ در نداشتن و وضع آبخوری افتضاح بود رو درست کردن.

قبل از تعمیر

بعد از تعمیر                     

این افراد از هر بهانه ای استفاده می کنند تا پول جمع کنند و برای نیازمندان بفرستند. از چهارشنبه سوری و خرید سفره هفت سین بگیرید تا پیک نیک های بدون دلیل و یا مسابقه ی راه پیمایی و دو یا کریسمس و جشن های استرالیایی وووو

هر کسی بخواد تو این مسابقات راهپیمایی یا دو شرکت کنه مقدار کمی پول میده و وقتی مردم مطلع میشن که کسانی چنین مسابقه هایی دارند، ایرانی و خارجی کمک می کنند. 

شنیدم در تهران هم چنین سازمان هایی وجود داره که جای خوشحالی داره. یکیشون سازمان وحدت هست که بوسیله ی مهربانو ازش مطلع شدم.


منبع این نوشته : منبع
سازمان ,مثلآ ,شده، ,مردم ,بنیاد یارا

بعضی چیزها که خار آیند، یک روز به کار آیند!

حدس می زنید این چی بوده من رنگش کردم؟


البته بعد که خشک شد دیدم زیاد دوستش ندارم رنگ سفید کشیدم پشتش.

ظرف ماست بود. وقتی تموم می شد می شستم و چون در خوبی داشت ننداختم دور تا ببینم بدرد اینکه بجای جعبه برای پیچ و مهره و امثالهم استفاده بشه، می خوره یا نه؟  ولی چون مدتیه دلم می خواد یه دیوار خالی بالکنیمونو شکل بهتری بدم، بفکر این افتادم تا اونا رو بجای گلدون استفاده کنم.  نتیجه این شد که خودم راضی ام. البته بعد از عکس گرفتن جای سمت چپی رو با وسطی عوض کردم. قشنگتر شد.


اگر رنگ تو خونه ندارید ولی از این ایده خوشتون اومد، می تونید از لاک ارزون قیمت برای رنگ کردن استفاده کنید یا یه لوله رنگ آکرلیک بخرید که خیلی ارزونه و هر چیزی رو می تونید باهاش رنگ کنید. 


منبع این نوشته : منبع
استفاده

آتش در بالکنی من!

این روزها یه جورایی بی حوصله ام. چند بار هم خواستم چیزی بنویسم اینجا ولی یا موضوع از ذهنم پریده یا دیگه مورد قابل عرض ی نبوده. 

دیروز رفتم سراغ این شیشه که قبلآ کنار دیواری گذاشته بودن که اگه کسی می خواد برداره. منم برش داشته بودم چون پایه ی میز قشنگی دارم که رویه نداشت. دیروز تصمیم گرفتم کمی تغییر به شکل بالکنیمون بدم. اون شیشه رو نیم ساعته نقاشی کردم که بنظرم قشنگ شد و می خوام یه جوری بعنوان دکور ازش استفاده کنم. تا چند ساعت دیگه (یا فوقش تا فردا) عکسای دیگه ی بعد از تغییر رو  براتون میذارم.

فعلآ اینا باشه خدمتتون تا بعد:


الآن که عکس رو اینجا گذاشتم می بینم که رنگ قرمز باید بیشتر بکار می بردم. سعی می کنم کار بهتری ازش در بیارم.


قبل از تغییر 


                                

منبع این نوشته : منبع

معلومه خیلی عصبانی ام؟

لجم می گیره از کسایی که وقتی حالتو می پرسن و میگی امروز خوب نیستم. مفصلام اذیتم می کنن و حتی  سعی میکنی زیاد مهمش نکنی و میگی: فکر کنم روغن کاری احتیاج دارن،

میگن: به کسایی فکر کن که دردای بدتری دارن. کسیو می شناسم که سرطان داره... یکی دیگه هست پا نداره ... یکی دیگه...

چرا به کسی که خودش درد داره، درد دیگه ای رو انتقال میدی؟! 

دردها قابل مقایسه نیستند. خوب و بهتر هم نداره. درد، درده! هر دردی وقتی وجود داره بده. رنج آوره... جنسشو که تو انتخاب نکردی!

بعد از حرف زدن با یه همچین احولپرسی، حس بدتری بهت دست میده!

ترا بخدا اینکار رو با دشمنتونم نکنید. درست نیست.

تصمیم گرفتم چنین فردی اگه از این ببعد پرسید حالت چطوره، خیلی مسخره با گفتن "مرسی" بی جواب بذارمش. لااقل فقط اونموقع فقط یه درد دارم.


منبع این نوشته : منبع